تبلیغات
بچه های باحال هوشبری 89 گیلان

بچه های باحال هوشبری 89 گیلان
تنها راه کشف ممکن ها,رفتن به ورای ناممکن هاست...
پیوندهای روزانه

سلام بچه ها امیدوارم همگی خوب باشین

حتما میدونید که سومین مهمان صندلی داغ gumsguys قرار شده من باشم راستش الان اصلا تو شرایط خوبی نیستم و در گیر مشکلات شخصی خودم بودم ولی به قول معروف rules are rules منم به احترام نفر قبلی  یعنی خانوم نرگس موسی زاده که اینطور خواستن یا به گفته خودشون با اکثریت آرا منو انتخاب کردن این امرو قبول میکنم و ازش استقبال میکنم.

خوب بعد این مقدمه فک کنم باید یه بیوگرافی از خودم بگم.راستش نمیدونم چی باید بگم من معمولا حرف نمیزنم ولی وقتی استارت رو بزنم دیگه کسی جلودارم نیست ولی قول میدم خلاصه بگم


من فرید انق خالی هستم بدون پسوند و پیشوند!راستش همه چی در مورد من یه جورایی مورد داره از تاریخ تولدم بگیر تا شناسنامم در اصل متولد سوم بهمن ماه 69ام ولی تو شناسنامم اول فروردین 70 ثبت شده دلیل جشنی هم که هر سال میگیرن همینه بخاطر تولد من!اسمم اول تو شناسنامه فریده نوشتن و آقارو خط زدن بعد برای ماسمالی اشتباهشون خانومم خط زدن دستی نوشتن آقا و روی حرف-ه- پرانتز باز کردن واینطوری نوشتن (ف-ر-ی-د) اینم شانس منه دیگه!البته شناسنامه اصلیم دو سال پیش گم شد و المثنی گرفتم یوقت فک نکنید مثل خانوما خواستم سنم رو کم جلوه بدما!

متولد شهر گنبد کاووسم که با برج قابوس بلندترین برج آجری جهان میشناسنش.سه سالگی اومدیم بندر ترکمن یا به قول قدیمیا بندرشاه تازه داشتم یه بندری میشدم که فیلمون یاد هندستون کرد و اواسط دوم ابتدایی برگشتیم گنبد.امان از روزگار!خونوادم دوباره تصمیم گرفتن برن پلو فک و فامیلاشون تو بندر یه ماه از سال سوم راهنماییم گذشته بود که برگشتیم بندر ولی من گرگان ثبت نام کردمو یه سالی زندگی خوابگاهی رو تجربه کردم بعدشم دبیرستان و پیش رو روزانه رفت و آمد میکردم دلیل اینکه واسه دانشگاه گرگان رو انتخاب نکردم هم همین سختی رفت و آمدش بود واسه همینم میدونم پیمان چی میکشه الان!حالا جالبه بدونین که آبان ماه امسال دوباره قراره برگردیم گنبد چون از هوای مرطوب بندرم خسته شدیم خلاصه اینکه سنت حسنه اجدادمون خوب بجا آوردیم خوب لابد اونا یچیزی میدونستن که ییلاق قشلاق میکردن.

برسیم به مدرسه:تو 6تا مدرسه درس خوندم 2تا بندر ‍‍2تا گنبد و 2تام تو گرگان از بچگی استعدادم خوب بود ولی اصلا درس نمیخوندم عشق فوتبال داشتم ولی بخاطر اینکه درسم خوب بود بابام نمیذاشت برم تمرین یا مدرسه فوتبال.خوب اینم از مضرات اختلاف سنی زیاد با والدینه دیگه!پنجم ابتدایی تو آزمونایی که واسه آمادگی برای نمونه دولتی میگرفتن همیشه تو گنبد اول میشدم ولی تو آزمون ورودیش نهم شدم و ولی  همون سال اول تو یه سری امتحان دیگه بازم خودنمایی کردم جوری که معلما نمیتونستن باور کنن آخه من با اینکه نماینده کلاس بودم خودم همیشه جلو دفتر بودم جفت دستا بالا یه پام همینطور!سال سومم تو نمونه گرگان خوابگاهی بودم البته صداشو درنیارین دو ماهی از خوابگاه اخراجم کردن وای از دست این رفقای ناباب! تازه تو دبیرستان بود که فهمیدم دست بالای دست بسیاره اونم تو دبیرستان تیزهوشان گرگان.بهترین دوران زندگیم همونجا گذشت با دوستای باهوش ولی اکثرا سادم!به این خاطر ساده بودن که خیلی تو جامعه نگشته بودن و بی آلایش بودن اکثرا!حتی اونجام کودک درون عشق فوتبال من نذاشت مثل بقیه رشد کنم اصلا بفکر آینده نبودم دوست نداشتم بزرگ بشم همش تو رویا سیر میکردم!ولی همینطوریشم به کسی باج نمیدادم و تو کلاس اگه اول نبودم لا اقل دوم بودم چون نفر اولو خودمم خیلی قبول داشتم اسمش علی لطفی بود و دو سال پیش رتبه 5 منطقه 2 رو آورد نوش جونش خیلی  زحمت کشید باهوشم بود فقط یکم بی منطق بود و حرف حالیش نمیشد زنگی نبود که ما باهم کل کل نکنیم مخصوصا زنگای فیزیک طوریکه اواخر دبیرمون بجای من تهدیدش میکرد که زنگ تفریح دهنشو سرویس میکنه آخه من اهل بیشتر عملم تا حرف و تهدیدم باعث میشد علی منطقی تر بشه!

روزای خوش تموم شد و سال کنکور رسید ولی حواشی من شروع شد و من بخاطر یه موضوعی با خودم لج کردم و درس رو کلا بوسیدم و گذاشتم کنار ترم دوم پیش رو هم با تقلب گذروندم تصمیم داشتم برم بندر عباس که دوتا تیم دسته یکی داشت تست بدم که انگشت پام مشکل پیدا کرد و بادکنکم نمیتونستم شوت بزنم!

سال دوم کنکور شد ولی بقول بچه ها پینوکیو آدم شد ولی... میرفتم سر آزمونا فقط زبان و زیست و ریاضی میزدم  و میزدم بیرون.پاییز و زمستون گذشت عید و فروردینم گذشت تا بالاخره یکی از دوستای دوره راهنماییم منو بزور برد کتابخونه شهر آخه من تو خونه یکلمه هم نمیتونستم درس بخونم این شد که بعد یه سال و نیم وقفه تو درس خوندن اردیبهشت و خرداد و اوایل تیر رو  درس خوندمو(روزی 4 ساعت) تو این مدت از رفیقای مثلا درس خونم تو بندر که یسال بیچاره ها درس خونده بودن یه ده بیست هزار نفری تو کشور جلو افتادم البته کنکورم خراب کردم وگرنه انتظارم بالاتر بود تو دبیرستان زیستم از علی هم سرتر بود واسه همینم روش کار نکردم و تو کنکور خراب کردم...

تو انتخاب رشته هم باز شهرای فوتبالی مثل رشت و کرمان و تهران و... رو زدم ولی بازم بی دقتی و حافظه همیشه ضعیفم بهم ضدحال زد و اومدم لنگرود پیش شما الان چاکر همه بچه های با حال هوشبری و موشبریو الی آخر هستم...

خوب فک کنم دیگه کافی باشه خودمم خسته شدم چه برسه به شما ببخشیدا! البته نوشتنش واسم جالب بود فک کنم یه رمان با حال از زندگیم در بیاد

ازون جایی که شرایط روحیم فعلا نا بسامانه لطفا دنبال حاشیه نباشین متن  موضوع که شناخت هستش رو بچسبید سعی میکنم سوالی رو بی پاسخ نذارم امیدوارم صندلی داغی داشته باشیم بپایین صندلی دق من نشه فعلا بچه ها منتظر پرسش ها متقابلا پاسخ ها باشین                                                                                                            بای بای




طبقه بندی: صندلی داغ،
[ یکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ فرید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

با سلام..به وبلاگ بچه های هوشبری 89 گیلان خوش اومدین! هدف ما از راه اندازی این وبلاگ درست کردن یه محیط صمیمی واسه بچه های کلاسمونه..جایی برای ارتباط و تبادل نظر از راه دور و نزدیک! خلاصه امیدوارم تو وبلاگ ما اوقات خوبی داشته باشید و با نظراتتون مارو یاری کنید! با تشکر...ابوذر بهراد
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ


فال حافظ